روزهای زندگی- مهمانی خانه گرم کنی و پرنده های روانی!

کلی آشپزی کرده ام! الان هم با کمِر دردی نشسته ام روی تخت، نامه های عقب افتاده ام را جواب داده ام و بعد هم رسیده ام اینجا! فردا توی دانشکده مهانی داریم. اسمش هست housewarming party یا مهمانی خانه گرم کنی!!! ترجمه ی بهتری ندارم برایش فعلن! ولی قصه این است که دانشکده علوم و مهندسی کامپوتر چند ماهی است که ترکیبش عوض شده و به چهار گروه تقسیم شده. یکی از گروه ها ما هستیم به نام Interaction Design که محل اتاق هایمان هم منتقل شده به لیندهلمن. یکی دو ماه قبل قرار شد که به همین مناسبت یک مهمانی داشته باشیم و چند تا از همکارهای گروه های دیگر را هم دعوت کنیم. از آنجا که توی گروه ما دانشجوهای دکترای دیگر یا مادر هستند یا در حال فارغ التحصیلی. استادها هم باحال و گرفتار تشریف دارند کسی داوطلب برای پیگری امور نشد و طبق معمول این حس مدیریت و خودجوشی من کار دستم داد و شدم مسوول برنامه ریزی. توی این همه گرفتاری درسی و خانگی و غیره کار راحتی نبود اما بالاخره تمام می شود فردا!

همه اینها را گفتم که برسم به آشپزی! قرار شد برای شام هرکس یک غذای مخصوص کشور خودش را درست کند تا بقیه با طعم غذاهای بین المللی بیشتری اشنا شوند. در این راستا من هم زرشک پلو با مرغ درست کرده ام و حلوای آرد روغن با گلاب فراوان! الان هم بوی مطبوع این خیل دارد مشامم را حسابی نوازش می کند. به عشق ام می گویم بی خیال پارتی! بیا ترتیب همش رو خودمون بدیم همین امشب!

 ولی خوب. صبر می کنم تا فردا که آنا غذای لهستانی می آورد، آندرش غذای فرانسو، سوز غذای آلمانی، ایوا غذای دانمارکی، فنگ غذای چینی- این یکی را بعید می دانم حتی بتوانم مزه کنم!- و توماسو غذای ایتالیایی. (تنبل های گروه  مثل استفان- مدیرمان- و اولف- استاد راهنمای من- هم مسوولیت خرید را قبول کرده اند و بس!)

از ساعت ۴ صبح تا حدود ساعت ۱۰.۳۰ شب هوا روشن است. از روشنی هوا که مانع خواب ناز می شود-  آن هم دم صبح-  که بگذریم فجیع ترین مخل آسایش شبانه صدای نخراشیده ی مرغ های دریایی است. یک شب یادم هست ساعت حدود ۱ نیمه شب با جیغ و هوار یکی از همین پرنده های روانی از خواب پریدیم! جالب است که اینجا پرنده ها هم فیزیک متفاوتی دارند. شده ساعت ۹ شب بیرون باشم و چهچهه پرنده ها را بشونم توی درخت ها. خواب ندارند اینها؟!!!

 

   صبح قشنگی ساختیم وقتی من و عشق ام پنیرو نان را برداشتیم و رفتیم در فضای آزاد صبحانه بخوریم. ساختن لحظه های به یاد ماندنی گاهی به همین سادگی است. پنیر و نان و درخت و نیمکت های جلوی دانشکده. چقدر نوشتنی دارم از تو و با تو بودن...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید