عصر دیروز: گرسنگی دلچسب دم افطار...غروب زیبای خورشید از پناهگاه کلکچال و عشق...عشق ...عشق...به تو که مرا آفریدی...راستی بهشت تو جز این صحنه های ناب چه می تواند باشد؟

دیروز آخر بریدند پای سپیدار ما را

فردا گمانم بسازند در کوچه ها دار ما را

چشمان تاریکشان آه ....طاقت ندارد ببیند

بر شانه های تغزل چشمان بیدار ما را

وحشت ندارم ، نگویید : "جرات ندارد بماند."

اینجا دگر سایه ای نیست، سیمای تبدار ما را

قیمت ندارد اگر چه این واژه های پر از درد

شاید کسی دیده باشد آن سو خریدار ما را

دیشب صدایی شنیدم، از عمق آیینه ها بود

آری...کسی آرزو کرد یک لحظه دیدار ما را

/ 8 نظر / 4 بازدید
احمد

سلام اولين بار است خدمت می رسم انشاا...نظر باشد برای بعد مطلبی در وبلاگم هست که مايلم دوستانی که کلاسيک کار می کنند درباره ی آن نظر بدهند وقت منتظر حضور شما هم هستم اگر وقت کرديد/ياحق/

شاعرکوچولو

سلام.شما شاعر خوبی هستين.موفق باشين.منم لينک ميخوام و در ضمن به روزم

naghmeh

وحشت ندارم ، نگوييد : "جرات ندارد بماند/زيبا بود عزيزم /ممنون از لينک جبران می کنم/بازم سر می زنم.پاينده باشی

moslem

سلام... فعلا خسته نباشيد ميگم تا بعد که مفصلتر بحث کنم راجع بهش...

حسين

سلام بر شما غزل زيبايي بود لذت بردم*قربانت

مصطفی کارگر

سلام! وبلاگ قشنگی داريد. توی شعر آخری رفتيد و تنه زديد به سيمين بهبهانی. موفق باشد.

ناصرحامدي

سلام خانم.كارهاتو خوندم. خوب بود.فقط مشكلاتي از حيث وزن گاهي وقتا شعراتو آزار مي داد،شايد هم اشكال تايپي بود.به هر حال از اينكه سر زدي ممنون / باز هم خواهم آمد. فعلا................