دروود چون هميشه...

 

*     *     *

 

مه يخ زده بود. سرما داشت از سراشيبي كوچه خودش را بالا مي كشيد. شريان سبز درخت ها از هجوم زمستان مچاله بود. حس كردم نمي توانم....نمي شود...يعني بهار در اين سرماي طاقت سوز جرات جولان ندارد. يعني اين كلاف هم مثل ديگر كلاف ها سردرگم...پيچيده... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

*  *  *

دستم فرمان نمي بُرد. چشمم بسته مي شد...خواب چيره مي شد بر مني كه روز را از بر داشتم،كه خورشيد را همسايه بودم...نمي توانستم...اين كلاف هم مثل ديگر كلاف ها...

*  *  *

مي گذرم...از سراشیبي كوچه پايين مي آيم. شهر خوابيده است. زمستان مي خندد. بهار خاطره اي است غبار گرفته.كوچ پرستو ها سفري است كه بازگشت ندارد. روي شانه هايم جاي خالي دو هيچ، آزارم مي دهد...بايد طاقت بياورم اما...

 

 

*     *     *

من از جهان شما دور مانده ام انگار ، وَ از جريان شعور و شعر و شعار

و توي باغ شما نيستم هرچند، ميان جمع شما زنده مانده ام ناچار

 

من از جهان شما دور مانده ام انگار ، وَ از سرودن شيطان و شب ستايش ها

و توي آخُر هر نانجيب سر كردن، و َ پشت پرده عمل كردن و سپس انكار...

 

دروغ، وحشت و نسيان، غرور، نامردي، تمام سهم شما مردمان همين بوده است

خدا وجود شما را به اشتباه آورد وَ فكر فاجعه ها را نكرده بود انگار

 

من از قبيله جدا مانده ام، خدا را شكر! مرا جهالت جمعي به درد مي آورد:

ميان حلقه تاريك دور تلخ زمان* ، به شب رسيدن و با شب نشستن و تكرار...

 

چقدر قصه تاريخ مردمان تلخ است: هميشه روح بلندي عذاب مي بيند

هميشه بال كبوتر به باز مي بازد، هميشه گردن مظلوم مي رود بر دار

* * *

 

ولي خدا كه بزرگ است عاقبت روزي، همان كه وعده به ما داده است مي آيد

همان كه لشكري از عشق با خودش دارد، همان كه مي رسد از دورها، همان سردار

 

دوباره قامت خورشيد بر مي افرازد وَ باز عطر دعا توي كوچه مي پيچد

دوباره مي شكند پشت شوم هر ابليس، وَ  مي شود شب تاريك بر سرش آوار

 

شما و وحشت و چشمان باز و بيداري... وَ خواب غفلتتان بي درنگ مي شكند

و ضجه مي زنيد كه شايد خدا ببخشايد ... وَ گُر گرفته تمام وجودتان انگار...

 

ميان حلقه تکرار دور تلخ زمان   خوشا زمان عروج مجددت ای مرد (حسن اوجانی)

 

 

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
niloufar

سلام پريای نازنين. خانومی جمعه رو بگو راحتم کن ./ راستی يه چيز توپ نوشتم يادم بنداز برات بخونم./ يا علی ./

خودم

خوش به حالت که از جهان ما دور مانده ای ... بهت غبته می خورم ...

قاسم رضادوست

سلام کمی ابهام شعر را بهتر از اين ....موفق باشی وقت کردی سر بزن

آمیرزا قلمدون

سلام رفيق ديرينه! باصفای هر روزی ! بی وفای امروزی ! ....من حس ميکنم يه جورايی کش اومده.....البته ايراد از آی کيوی منه به گيرنده هاتون دست نزنيد.......

qazal

.....................................

کانون ادبی دانشگاه زابل

سلام. خسته نباشین. بدین وسیله از شما دعوت می شود حضور سبزی داشته باشین در * ادب بارون * وبلاگ کانون ادبی دانشگاه زابل. این وبلاگ به دلیل نو پا بودن به انتقادات و پیشنهادات شما نیازمند است. امید که در سایه این روابط کمکی شود به آشنایی بیشتر با ادبیات معاصر در سرتاسر ایران. منتظر حضور گرم شما هستیم. با آرزوی موفقیت برای شما.

اسماعیل موسوی

سلام . خسته نباشی. داشتم رد میشدم کفتم یه سلامی کرده باشم. شما هم که زیاد سرتون شلوغه و وقت سر زدن به ما رو نداری. مجبوریم ما بیایم دیدنتون. ولی.... مشکلی که هست اینه که کارمو چه جوری با خودم بیارم نقدش کنی؟!!!!! باید یه فکری براش کنم. خب فعلن با اجازه. موفق باشی.

مینو

سلام پریای عزیز.... از این جهان هر چقدر دور بمونی به نفعته . باور کن راست میگم بانو .من از قبيله جدا مانده ام، خدا را شكر....دقیقا همینه.... همچین یه کم پریشونی پریا.... چیزی شده؟ برقرار باش...

hossein_k

سلام موفق باشی.....واسه پايان نامه اتم تبريک