زاده نمی شوم آيا؟

در خيابان هاي هميشه كسي نيست... من هستم و چارچوب تنگ اتاق. پنجره روي گشودن ندارد. غبارها عيدانه از ديوار و پنجره دور شدند من اما چرا دلم را نتكاندم كه چنين تلخم اين روزها...

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در دور وارونه ي زندگي ام جنيني مي شوم در خويش مچاله و اتاق رحمي كه انگار هرگز مرا به دنيايي ديگر پلي نمی شود. صدايي نمي شنوم. چيزي نمي بينم. شب نيست... مي دانم اما روزي نمي بيند چشم هايم...

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه ناز

سلام پريا بانو... سال نو مبارک... هفتمين روز سالت مقدس و متبرک ... عيدت مبارک... ياد اين شعر افتادم: آسمان سربی رنگ....من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ... میپرد مرغ نگاهم تا دور.....

دلناز ...

داداش محسن می گه خوب می شيم ... هممون ... همه ی هممون ... تو ازش تا حالا دروغ شنيدی؟؟؟ ... غمت نباشه پری ... زندگيه ... می گذره ...

ُسیامک

سلام دوست من !...اول اينکه عيدت مبارک ...ديگر اينکه چنان نشو که بگويند و بگويی:سالی که نکوست ...! ...تمام سالها و روزها و دقايق و لحظات نکوست ! ...اگر و تنها اگر دستی برای چيدن نکويی باشد ! ...می دانی ؟!...بعضی وقتها يادمان می رود خدا - که خير مطلق است - جز خير نيافريده و در واقع شر چيزی جز نبود خير نيست ! ...در واقع يک جور عدم است نه وجود ....شاد باشی و برقرار

مجنون

سلام...حال خوبی داری...سال نو...حال نو...حول حالنا الی احسن الحال خوانده ای زياد به گمانم...مستدام باد هر چه حال خوش چون اين...يا علی

مهدي

سلام...عيد مبارك فقط همين

يكتا

سلام پری ... دعا می کنم نسخه پيچيده شده موثر بوده باشه ... مواظب خودت باش خانومی ... اونجا هم مال هر کسيه که دلش گرفته باشه ... يا علی

لیلا

پريای عزيز! البته که باور ميکنم مهربان! دل من هم برايت تنگ شده بانوی آيينه ها./زاده نمی شوم آيا هر روز توست که نو می شود از ابتدا به نظرم حقيقت بايد خيلی ساده تر از اين پيچيدگی ها باشد... من بيشتر می ترسم بميرم و بفهمم که حقيقت را آنقدر توی دستم فشار داده ام که نابود شده است...

پ ن ا ه گ ا ه

سلام خانوم ...............دلم برات تنگیده................................. روزات عید باشن و عیدات مبارک.

اميد نقوي

تنهائيم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نيست

پريا كشفي

حقيقت بايد خيلی ساده تر از اين پيچيدگی ها باشد... من بيشتر می ترسم بميرم و بفهمم که حقيقت را آنقدر توی دستم فشار داده ام که نابود شده است...(ليلا)...و اين حقيقت زندگی من است...می دانم...